۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

بی وجود

صحرا چه می کنی با خلوت زیبایت؟اره حالا یه مسافری سرگردون، وسعت تنهائی ات شده و تو هی نا خواسته یه جور هائی داری راه را بهش نشون می دی که مسافر راه خروج از عظمت تنهائی من اینه،و خود خوب واقفی شهریار همون مسافر تو روزی اگه فقط بهت بگه من می خوام برم چه عظیم داغون می شی می شی محشر کبری پر از گرد و غبار نیستی
و دیگر آرامشی بعد از طوفان نیست .و تا ابد الاباد صحرا همش درهم و برهم و چشم به رجعت مسافر اش که سخته بر گرده.مسافر اگه یه روزی بره ،که می ره،تو چه می کنی صحرا؟
بغض گلویت را دارم حس می کنم غورت اش نده بشکن بده بیرون تا سبک بشی
صحرا تنهائی و بی کسی تودر معشیتت نوشته شده ،خیلی سخته یه مسافری مهمون چند صباح روزگار تو بشه و تو هم فقط و فقط بخاطر شهریارت صبر پیشه کنی و بخوای این چند روز را خوش بگذرونی و بعد شهریار که رفت تنهائی عین خوره وجودت را ذره ذره آب می کنه می شی بی وجود که بهتر از صحرا بودن اقلا وجود نداری تا تنها باشی
.