صحرا،اون غروب طوفانی ات هنوز یادم نرفته.
بهت اعتماد کردم و پا گذاشتم توی وادی پر از رمز و رازت.
چشام و بستم با خودم گفتم مسافر دیگه اینجا توی این غروب آخر دلدادگی تو با صحراست.آخر عاشق شدن.
راستی عاشق کی؟عاشق چی؟
این همه تشنه به لب ات شدم.تحمل کردم دم نزدم اما تو فقط یک سراب نشونم دادی.
هی توی گرمای وجودی عشق ات سوختم و ساختم.ولی تو همش خواستی که خود عاشق بمانی و ما و منی فقط بر و بر خیره به وسعت تنهائی ات شویم.که چی؟ من هنوز نمی دانم که تو چه می خواهی از این همه درد.
یادمه همون روز های اول که جای پای کوچک من بر وجودت ردی از خود بجا گذاشت حس کردم که این رد با هیچ طوفانی از بین نخواهد رفت. این زخم ماندنی است مثل زخم های دیگر تو، صحرا
حس کردم که دافعه ات بیشتر از جاذبه ات است اما هیچ می دانستی که همون دافعه ات خود جاذبه ای بود واسه عاشق ماندن.
وای صحرا آدم تا به چشم نبینه باور اش نمی شه.اول که میای چه احساس خوش و مطبوعی داری می شی سرشار از زندگی و تو چه خوب بلدی که مسافر هایت را دلداده کنی
اما چند صباحی که بگذره تازه می شه فهمید که صحرا خود یک جور سراب و برهوتی از همه چی
هفتم تیر 1388
