پنجشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹

بهانه صحرا

صحرا دوباره منقلب شد.باز پر شد از بهانه، بهانه ای از سر دلگیری
"چی شده صحرای من؟باز داری از چی می سوزی؟ باز ام که انگاری دلت گرفته! این بار از کی و چی؟"
مسافر صحرا به افق چشم دوخت.غروب را با چشم های مضطرب و پر از بیم اش بدرقه کرد.سرخی دلهره آوری غروب را احاطه کرده بود.
باد تندی وزید.هوا به سختی تاریک شد. مسافر کوچلو داشت می لرزید.پیش پاهایش را نمی دید.
چه می توانست و نمی توانست. از طوفان چیزی زیادی نمی دانست.اصلا هنوز توی شناخت صحرا به یک جمع بندی نرسید .هنوز پر از معما و بود راز، پر از نا شناختن و نا آرامی در پشت دنیائی از سکوت
کم کم چشم هایش به تاریکی عادت کرد.باد داشت هر لحظه شدید تر می شد.سر تا پای مسافر صحرا پر از وحشت و دلهره بود. نه راهی می دانست و نه چاره ای
"صحرا آخر حیف این غروب رویائی ات نبود .که زدی بیخود این طور سیاه و خاکی اش کردی.دلت واسه این همه آرامش و سکوت پر معنی ات نمی سوزه. که یهو می زنی و داغون می کنی.
آخه چه مرگته تو؟ که می گیری و ول می کنی! چی عایدت می شه از این همه بهونه گرفتن ها؟
چی حاصل ات می شه از این همه رنج و در همی ؟"
باد به شدت خود افزود.زوزه کشان در دل سیاه صحرا می تاخت.انگارصحرا معلق بود بین زمین و آسمان.
مسافر کوچلو داشت داد می زد با نهایت قدرتی که در تن نحیف اش مانده بود تنی که هنوز درد کهنه ای درون اش جا خوش کرده بود.
"صحرا بسه .بی آب ، بی علف،بی مهر،بی سایه، نا لوطی بسه.منو هم داری بی حوصله ات می کنی.رنج ام می دی،می ترسونی
که چی؟ بگی صحرائی .خب صحرائی واسه خودات بزرگی و پر زمعما
اما واسه من فقط یک بیابانی سر شار از نداشتن. تو فقیری و از نداری خودت داری رنج می بری
ببین وضع خودت را دیوانه! ببین چی بر سر من آوردی ببین"
پلک هایش سنگین شد گلوی خشک اش خشک تر،رمقی نداشت تا سر پا بایستد.کمراش خم شد و افتاد روی انبوهی از شن.
اشک اش در آمد صورت کوچک و معصوم اش با اشک و شن در هم آویخت.هق هق گریه اش را خواب در ربود.
و صحرا آرام گرفت.
چهارم تیر ماه 1388

0 نظرات: