۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

بی وجود

صحرا چه می کنی با خلوت زیبایت؟اره حالا یه مسافری سرگردون، وسعت تنهائی ات شده و تو هی نا خواسته یه جور هائی داری راه را بهش نشون می دی که مسافر راه خروج از عظمت تنهائی من اینه،و خود خوب واقفی شهریار همون مسافر تو روزی اگه فقط بهت بگه من می خوام برم چه عظیم داغون می شی می شی محشر کبری پر از گرد و غبار نیستی
و دیگر آرامشی بعد از طوفان نیست .و تا ابد الاباد صحرا همش درهم و برهم و چشم به رجعت مسافر اش که سخته بر گرده.مسافر اگه یه روزی بره ،که می ره،تو چه می کنی صحرا؟
بغض گلویت را دارم حس می کنم غورت اش نده بشکن بده بیرون تا سبک بشی
صحرا تنهائی و بی کسی تودر معشیتت نوشته شده ،خیلی سخته یه مسافری مهمون چند صباح روزگار تو بشه و تو هم فقط و فقط بخاطر شهریارت صبر پیشه کنی و بخوای این چند روز را خوش بگذرونی و بعد شهریار که رفت تنهائی عین خوره وجودت را ذره ذره آب می کنه می شی بی وجود که بهتر از صحرا بودن اقلا وجود نداری تا تنها باشی
.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

صحرا تو خود سرابی


صحرا،اون غروب طوفانی ات هنوز یادم نرفته.
بهت اعتماد کردم و پا گذاشتم توی وادی پر از رمز و رازت.
چشام و بستم با خودم گفتم مسافر دیگه اینجا توی این غروب آخر دلدادگی تو با صحراست.آخر عاشق شدن.
راستی عاشق کی؟عاشق چی؟
این همه تشنه به لب ات شدم.تحمل کردم دم نزدم اما تو فقط یک سراب نشونم دادی.
هی توی گرمای وجودی عشق ات سوختم و ساختم.ولی تو همش خواستی که خود عاشق بمانی و ما و منی فقط بر و بر خیره به وسعت تنهائی ات شویم.که چی؟ من هنوز نمی دانم که تو چه می خواهی از این همه درد.
یادمه همون روز های اول که جای پای کوچک من بر وجودت ردی از خود بجا گذاشت حس کردم که این رد با هیچ طوفانی از بین نخواهد رفت. این زخم ماندنی است مثل زخم های دیگر تو، صحرا
حس کردم که دافعه ات بیشتر از جاذبه ات است اما هیچ می دانستی که همون دافعه ات خود جاذبه ای بود واسه عاشق ماندن.
وای صحرا آدم تا به چشم نبینه باور اش نمی شه.اول که میای چه احساس خوش و مطبوعی داری می شی سرشار از زندگی و تو چه خوب بلدی که مسافر هایت را دلداده کنی
اما چند صباحی که بگذره تازه می شه فهمید که صحرا خود یک جور سراب و برهوتی از همه چی
هفتم تیر 1388

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

بهانه صحرا

صحرا دوباره منقلب شد.باز پر شد از بهانه، بهانه ای از سر دلگیری
"چی شده صحرای من؟باز داری از چی می سوزی؟ باز ام که انگاری دلت گرفته! این بار از کی و چی؟"
مسافر صحرا به افق چشم دوخت.غروب را با چشم های مضطرب و پر از بیم اش بدرقه کرد.سرخی دلهره آوری غروب را احاطه کرده بود.
باد تندی وزید.هوا به سختی تاریک شد. مسافر کوچلو داشت می لرزید.پیش پاهایش را نمی دید.
چه می توانست و نمی توانست. از طوفان چیزی زیادی نمی دانست.اصلا هنوز توی شناخت صحرا به یک جمع بندی نرسید .هنوز پر از معما و بود راز، پر از نا شناختن و نا آرامی در پشت دنیائی از سکوت
کم کم چشم هایش به تاریکی عادت کرد.باد داشت هر لحظه شدید تر می شد.سر تا پای مسافر صحرا پر از وحشت و دلهره بود. نه راهی می دانست و نه چاره ای
"صحرا آخر حیف این غروب رویائی ات نبود .که زدی بیخود این طور سیاه و خاکی اش کردی.دلت واسه این همه آرامش و سکوت پر معنی ات نمی سوزه. که یهو می زنی و داغون می کنی.
آخه چه مرگته تو؟ که می گیری و ول می کنی! چی عایدت می شه از این همه بهونه گرفتن ها؟
چی حاصل ات می شه از این همه رنج و در همی ؟"
باد به شدت خود افزود.زوزه کشان در دل سیاه صحرا می تاخت.انگارصحرا معلق بود بین زمین و آسمان.
مسافر کوچلو داشت داد می زد با نهایت قدرتی که در تن نحیف اش مانده بود تنی که هنوز درد کهنه ای درون اش جا خوش کرده بود.
"صحرا بسه .بی آب ، بی علف،بی مهر،بی سایه، نا لوطی بسه.منو هم داری بی حوصله ات می کنی.رنج ام می دی،می ترسونی
که چی؟ بگی صحرائی .خب صحرائی واسه خودات بزرگی و پر زمعما
اما واسه من فقط یک بیابانی سر شار از نداشتن. تو فقیری و از نداری خودت داری رنج می بری
ببین وضع خودت را دیوانه! ببین چی بر سر من آوردی ببین"
پلک هایش سنگین شد گلوی خشک اش خشک تر،رمقی نداشت تا سر پا بایستد.کمراش خم شد و افتاد روی انبوهی از شن.
اشک اش در آمد صورت کوچک و معصوم اش با اشک و شن در هم آویخت.هق هق گریه اش را خواب در ربود.
و صحرا آرام گرفت.
چهارم تیر ماه 1388

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

مسافر صحرا

گرم و داغ. برهوتی از نداشتن. فقرمطلق سایه. افقی بی انتها از رفتن و ماندن. سوت و کور. وز وز شن های روان
صدای کاروانی در شعاعی آنطرف تر. حرامیان در کمین کاروانیان
عطش،تشنه ماندن. سراب دیدن،از سراب سیراب شدن
شب صحرا چه زیباست. از روز زیباتر . سفره بی انتهای آسمان
پر از ستارهای کوچک و بزرگ
دور و نزدیک، روشن و کم سو
دریائی از عظمت کردگار
آنطرف تر، دورتر خیلی دور
صدای مفهوم و نامفهوم،ناله ای شبانه،داغی کهنه،غمی دیرین و تازه
شاید مسافر صحرا

از صحرا چه می دانم

صحرا یعنی همه چیز و هیچ چیز پر از رمز و راز است .سرشار از سکوت و یک دستی .نه یک دستی نه صحرا پر از شیب و فراز است صحرا پر از تپه ماهور هائی است که انگار یه دنیا چیز پشت اش جا خورده اما همین که پشت تپه را می بینی می بینی که صحرا همان صحراست یک رنگ و صاف و ساده.و آرامش و سکوت رویائی صحرا را هر چند وقت طوفانی در هم می ریزد . و چقدر زود صحرا دوباره کینه از طوفان می شوید می شود مثل روز اول.